پیراهن - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 19:35
.......... Profile. Archive. Links. Posts. Designer پیراهن..... دوست داشتن بعضی از ادم ها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است تا به اخرش نرسی نمیفهمی که از همان اول اشتباه کرده ای ........... Tags : پیراهن پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۷ | 20:44 | زهرا | My Friends گفت وگوی دوستانه دست نوشت های یک دختر بهمن...
تفاوت - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 19:35
.......... Profile. Archive. Links. Posts. Designer تفاوت .......... بی تفاوت نیستم فقط دیگر کسی برایم متفاوت نیست....... شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۷ | 0:16 | زهرا | My Friends گفت وگوی دوستانه دست نوشت های یک دختر بهمنی دخملونه خاص$فقط$خداست ღخاطرات ریحونღ رفیق نامرد Archive تیر ۱۳۹۸ دی ۱۳۹۷ آبان ۱۳۹۷ آبا...
تولد - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 19:35
.......... Profile. Archive. Links. Posts. Designer تولد... تولدم مبارک......1398.4.25 سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۸ | 1:11 | زهرا | My Friends گفت وگوی دوستانه دست نوشت های یک دختر بهمنی دخملونه خاص$فقط$خداست ღخاطرات ریحونღ رفیق نامرد Archive تیر ۱۳۹۸ دی ۱۳۹۷ آبان ۱۳۹۷ آبان ۱۳۹۶ مهر ۱۳۹۶ شهریور ۱۳۹۶...
- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 15:59
سال 1400 خیلی چیزها نسبت به قبل تغییر کرده در واقع همه چیز... :)
تفاوت .......... - تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 19:41
بی تفاوت نیستم فقط دیگر کسی برایم متفاوت نیست.......
تولد... - تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 19:41
تولدم مبارک...... 1398.4.25
زندگی - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:48
زندگی, یک بوم نقاشی است که در ان از پاک کن خبری نیست.......
پیراهن..... - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 0:48
دوست داشتن بعضی از ادم ها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن, است تا به اخرش نرسی نمیفهمی که از همان اول اشتباه کرده ای ...........
ماشین - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 15:06
ماشینت که جوش می آورد؛حرکت نمی کنی... کنار زده و می ایستی !و گرنه ممکن است ماشین آتش بگیرد!خودت هم همینطوری...وقتی جوش می آوری ، عصبانی می شوی؛ تخته گاز نرو !بزن کنار! ساکت باش و هیچ نگو...وگرنه هم به خودت آسیب میزنی هم به اطرافیان... پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ 13:50 یه بی حس
تنهایی ..... - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 2:37
در نهان به آنان دل می بندیم که دوستما&
ارزویش دریاست.... - تاریخ: 1396/7/25 ساعت: 2:28
همه حرف دلم با تو همین است که دوست... چه کنم؟... حرف دلم را بزنم یا نزنم؟... گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کــــو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟... "قیصر امین پور"
مامان بزرگ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 10:48
وقتی بیست روزه بودم مامانم بیرون رفت و من بیست روزه با مامان بزرگم توی خونه تنها شدیم مامان بزرگم توی خونه کاری نداشت ناخن گیر را برداشت تا ناخن های من را بگیره عینکش را میزنه وقتی اولین ناخن را گرفت گریه کردم همین جور گریه می کردم تا به ناخن چهارم رسید خدارو شکرهمون موقع مامانم از بیرون میاد ومیبین...
خدا - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 10:48
چادر - تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 23:09
وقتی کلاس سوم بودم موقع نماز خوندن دوست داشتم وقتی به رکوع میرفتم چادری که سرم بود به کمرم بچسبه خیلی دوست داشتم این اتفاق بیافته اما موقع نماز خوندن نمی تونستم برگردم وبه کمرم نگاه کنم به خاطر همین بعد از تموم شدن نمازجلوی اینه می رفتم وبه رکوع میرفتم وهی به کمرم نگاه میکردم وکلی ذوق می کردم حالا ک...
چای - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 19:42
وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم معلم شوم کار هر روزم این بود که عروسک هایم را دور اتاق میگذاشتم وبه انها درس می دادم خیلی حس خوبی بود یا مثلا به پدر بزرگم درس می دادم املا میگفتم وخیلی ازکارهایی که داخل کلاس معلم با دانش اموزانش انجام می داد من انجام می دادم روزی پدرم از من پرسید چرا دوست داری معلم بش...
شکلات های توت فرنگی - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 19:42
وقتی چهار ساله بودم عاشق شکلات های توت فرنگی بودم مادرم شکلات ها را جایی قایم کرده بود که دست من نمیرسید یک روز در اثر یک اتفاق مادرم شکلات ها را جایی گذاشت که دستم می رسید فکر کنم حواسش نبوده که یکی هست که خیلی شکلات دوست داره من هم زرنگی کردم وتا جایی که تونستم شکلات خوردم خداروشکر مامانم نفهمید ی